
سلام ؛ حال
من خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به
آن شادمانی بی سبب می گویند . . .
با این همه
اگر عمری باقی بود
طوری از
کنار زندگی می گذرم
که نه دل
کسی در سینه بلرزد
و نه این دل
نا ماندگار بی درمانم . . .
تا یادم
نرفته است بنویسم:
دیشب در
حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .
خواب باران
و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که
بیایی
با من کنار
پنجره بمانی ، باران ببارد
اما دریغ که
رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از
آن که باران ببارد . . .
می دانم ،
دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار که
تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی پرده
بگویمت
:
می خواهم
تنها بمانم
در را پشت
سرت ببند
بی قرارم ،
می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می
گویم ! نمی دانم
. . .
نه عزیزم ،
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد ،
بی کنایه و ابهام
پس از نو می
نویسم:
سلام! حال
من خوب است
اما تو باور
نکن

دسته بندی : اشعاری از سر دلتنگی



