
مطلبی در باب عشق و دوستی ، چیزی که زیاد دربارش مطلب بر روی وبلاگ گذاشتم . چیزی که همیشه و در همه حال ما انسانها به اون نیاز داریم .
با عاشق بودن یکسری نیازهای روحی در ما برآورده میشه . دست خودمون هم نیست که بخواهیم و عاشق شویم .
خود جوش است و شاید در بعضی موارد شکل گرفتنش بدون اطلاع ما.
بحثی که دارم بر سر این واقعه نیست . چیزی که درباب آن می خواهم بنویسم در باب حوادث پس از آن است . در زمانی که شاید به هر دلیلی همه چیز را تمام شده میابیم . نه راه پس داریم و نه راه پیش .
شاید برای همه ما پیش آمده باشد .
حسی بین دونفر ایجاد شده ، در برهه ای از زمانه سراسر لذت و شادی بودیم و دنیا با تمام بدی هایش به نظرمان زیبا بود . وقتی به اوج لذت از یک عشق پاک میرسی دوست داری که شادیت را با بقیه قسمت کنی . بخشش و دستگیری از دیگران شاید خمسی باشد که برای بهای نعمتی که خدا به تو ارزانی داشته می پردازی.
انسان قابل اعتمادی می شوی و زیبا .
حال روزی می آید که به هر دلیلی همه چیز از دست می رود . شاید دیگر نشود آب رفته را به جوی برگرداند .
به هر دلیل چنان شکرآب می شود اوضاع که با تمام علاقه ای که هست ولی نمی خواهی دیگر برگردی می دانی که زندگی روی بدش را حتما به تو نشان خواهد داد .
حتی میان ورزشگاه آزادی به همراه صد هزار نفر دیگر هم که باشی باز هم تنهایی .
فشار روحی ناشی از خلایی که برای تو پیش می آید تمام اندوخته توان تو را به چالش می طلبد .
باید بجنگی ، با حس تلخ تنهایی ، با اینکه عقل می گوید که دوباره برنگرد به سوی او ، با نداشتن هم صحبتی مطمئن تا بتوانی ناگفته های خود را بگویی .
تمام اینها خود همتی عظیم می طلبد آن هم اگر با خوشبینانه ترین باور که فکر کنی با مسالمت همه چیز به اتمام برسد .
چقدر باید خوش شانس باشی که دیگر طرف مقابلت را نبینی . دردش زیاد است ولی می گذرد .
وای به روزی که با او برخورد داشته باشی و او هم در صدد آزار تو باشد .
وقتی که به کسی بی نهایت نزدیک شوی ، پس نقاط قوت و ضعف او را حتما می دانی و چقدر بی انصافیست که همه نقاط ضعف که احتمالا هم ناشی از دوستی بیش از حد طرف مقابل است را جمع کنی و بعد از پایان همه چیز از همان نقاط برای ضربه زدن استفاده کنی .
وقتی که نا خودآگاه رابطه ای به پایان می رسد . حس تلخی ایجاد می شود .
یکی از راه هایی که معمولاً برای آرام کردن خود ، بعضی اشخاص می یابند ، این است که طرف مقابل را آزار دهند . شاید به این شکل به مقداری آرامش برسند .
نمی دانم چرا بعضی اشخاص به این نقطه می رسند .
چقدر ظالمانه است . کاش ببینند که در کجای دنیا ایستاده اند . چه می کنند . حتما که نباید یزید و شمر بود و در صحرای کربلا ظلم کرد .
اگر میزانی برای سنجش آن وجود داشت کم از آن وضعیت نیست .
کاش که هیچ وقت در این وضعیت نباشیم . چه در نقش یک ظالم و چه در جای کسی که مورد حجوم قرار گرفته .
اگر خواست بر پایان یک دوستی است پس بیاییم لگدی نزنیم . آرام برویم . همان طور که آرام آمدیم .
به حرمت روزهای زیبایی که داشتیم . به حرمت جملات زیبایی که رد و بدل شده .
به حرمت نگاههای عاشقانه و خاطرات زیبا .
به عنوان یک انسان و اینکه باید انسان ماند ، چه با عشق و چه بدون آن .
وسلام .



