تبليغاتX
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب - یک داستان
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر , به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
نگارش در تاريخ پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 توسط نیما

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي كرد. رفتن و ردپاي آن را و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه لاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند .سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.


دسته بندی :یک داستان
اطلاعات
مشترک مطالب اين وبلاگ شويد
Share/Save/Bookmark
درباره من

پروفایل من
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینکدونی گودری
 
آنچه که از وب می پسندم
TWITTER

اشتراک ایمیلی

آدرس ایمیل خود را وارد کنید

PAGERANK
Google Pagerank, SEO tools
قالب وبلاگ
Real Time Web Analytics