نگارش در تاريخ پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 توسط نیما

گاه آرزو می کنم،
می توانستی چند صباحی چون من باشی ...
بیندیشی به آن چیز که من می اندیشم
ببینی آن چه من می بینم؛
احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛
در یابی آشفتگی، ترس، تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم
همه را یک باره و با هم
می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست
و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای
می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم
بخندم، سر خوش باشم و آزاد چون کودکان
این همه را ا ز تو دارم
دسته بندی :در عشق قطره ای جنون است و اشعاری از سر دلتنگی



