تبليغاتX
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر , به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
نگارش در تاريخ سه شنبه 26 آبان1388 توسط نیما

خاطره نویس نیستم ، از صبح به این فکر بودم که یه خورده امروز راجع به افزونه های فایرفاکس بنویسم .
بعد به فکر داستانی افتادم که خیلی دلم می خواد روی وب بزارمش ولی یه خورده این دست اون دست می کنم .
ولی هیچ کدوم نشد .
دلم گفت بنویس .
دستم به فرمان من نیست تا بنویسه اونچه که در دلم میگذره .
دایره محیطی اطرافم رو خیلی کوچیک کردم .
دیگه فکر کنم با خودم هم درددل نمی کنم .چه برسه به اینکه جایی و با کسی بیان کنم .
دوستی می گفت عادت کردم به اینکه به خودم بگم این نیز بگذرد ،
وای به حال ما که این جور تسلیم شرایطیم .
چی بگذرد؟ ، واقعاً برام دردآور بود شنیدن این جمله .
همیشه راه حلی هست . راه فراری هست .
کوچه بن بست هم راهی به بیرون داره ، اون هم رد شدن از روی دیواره .
چرا این کار رو می کنیم .چرا باید بگیم این نیز بگذرد .
این عمر ماست ، روزها و شبهای عمر ماست که می گذرد .
من یک بار زندگی می کنم و دوست دارم تا جایی که می شود و به کسی آسیبی نمی رساند
آنگونه زندگی کنم که می خواهم ، این حق طبیعی منه
فایدش چیه که پای عبور از روی دیوار باشی ولی وقتی پای دیگه لنگ میزنه و وزن خودش رو هم نمی تونه تحمل کنه
چاره ای جز توقف و ایستادن زیر دیوار نیست ...
زیر دیوارم .
با حسرت بهش نگاه می کنم .حسرتی به دلم موند می دونم که اگه یه خورده همت می کردم می تونستم با صدای بلند بخندم .طوری که سینه ام از شدت خنده سوزش بگیره.
ولی الان با حسرت می بینم که نه تنها از دیوار نگذشتم که تازه ، پای دیگه من رو هم ازم گرفتن .
وای...


دانلود ترانه : هویت

نگارش در تاريخ شنبه 21 شهریور1388 توسط نیما

مطلبی در باب عشق و دوستی ، چیزی که زیاد دربارش مطلب بر روی وبلاگ گذاشتم . چیزی که همیشه و در همه حال ما انسانها به اون نیاز داریم .

با عاشق بودن یکسری نیازهای روحی در ما برآورده میشه . دست خودمون هم نیست که بخواهیم و عاشق شویم .

خود جوش است و شاید در بعضی موارد شکل گرفتنش بدون اطلاع ما.

بحثی که دارم بر سر این واقعه نیست . چیزی که درباب آن می خواهم بنویسم در باب حوادث پس از آن است . در زمانی که شاید به هر دلیلی همه چیز را تمام شده میابیم . نه راه پس داریم و نه راه پیش .

شاید برای همه ما پیش آمده باشد .

حسی بین دونفر ایجاد شده ، در برهه ای از زمانه سراسر لذت و شادی بودیم و دنیا با تمام بدی هایش به نظرمان زیبا بود . وقتی به اوج لذت از یک عشق پاک میرسی دوست داری که شادیت را با بقیه قسمت کنی . بخشش و دستگیری از دیگران شاید خمسی باشد که برای بهای نعمتی که خدا به تو ارزانی داشته می پردازی.

انسان قابل اعتمادی می شوی و زیبا .

حال روزی می آید که به هر دلیلی همه چیز از دست می رود . شاید دیگر نشود آب رفته را به جوی برگرداند .

به هر دلیل چنان شکرآب می شود اوضاع که با تمام علاقه ای که هست ولی نمی خواهی دیگر برگردی می دانی که زندگی روی بدش را حتما به تو نشان خواهد داد .

حتی میان ورزشگاه آزادی به همراه صد هزار نفر دیگر هم که باشی باز هم تنهایی .

فشار روحی ناشی از خلایی که برای تو پیش می آید تمام اندوخته توان تو را به چالش می طلبد .

باید بجنگی ، با حس تلخ تنهایی ، با اینکه عقل می گوید که دوباره برنگرد به سوی او ، با نداشتن هم صحبتی مطمئن تا بتوانی ناگفته های خود را بگویی .

تمام اینها خود همتی عظیم می طلبد آن هم اگر با خوشبینانه ترین باور که فکر کنی با مسالمت همه چیز به اتمام برسد .

چقدر باید خوش شانس باشی که دیگر طرف مقابلت را نبینی . دردش زیاد است ولی می گذرد .

وای به روزی که با او برخورد داشته باشی و او هم در صدد آزار تو باشد .

وقتی که به کسی بی نهایت نزدیک شوی ، پس نقاط قوت و ضعف او را حتما می دانی و چقدر بی انصافیست که همه نقاط ضعف که احتمالا هم ناشی از دوستی بیش از حد طرف مقابل است را جمع کنی و بعد از پایان همه چیز از همان نقاط برای ضربه زدن استفاده کنی .

وقتی که نا خودآگاه رابطه ای به پایان می رسد . حس تلخی ایجاد می شود .

یکی از راه هایی که معمولاً برای آرام کردن خود ، بعضی اشخاص می یابند ، این است که طرف مقابل را آزار دهند . شاید به این شکل به مقداری آرامش برسند .

نمی دانم چرا بعضی اشخاص به این نقطه می رسند .

چقدر ظالمانه است . کاش ببینند که در کجای دنیا ایستاده اند . چه می کنند . حتما که نباید یزید و شمر بود و در صحرای کربلا ظلم کرد .

اگر میزانی برای سنجش آن وجود داشت کم از آن وضعیت نیست .

کاش که هیچ وقت در این وضعیت نباشیم . چه در نقش یک ظالم و چه در جای کسی که مورد حجوم قرار گرفته .

اگر خواست بر پایان یک دوستی است پس بیاییم لگدی نزنیم . آرام برویم . همان طور که آرام آمدیم .

به حرمت روزهای زیبایی که داشتیم . به حرمت جملات زیبایی که رد و بدل شده .

به حرمت نگاههای عاشقانه و خاطرات زیبا .

به عنوان یک انسان و اینکه باید انسان ماند ، چه با عشق و چه بدون آن .

وسلام . 


نگارش در تاريخ یکشنبه 15 شهریور1388 توسط نیما

کفشدوزکی بر گلی سفید

چون می گذرد غمی نیست .
اگر هم هست باید ادامه داد . راهی برای بازگشت نیست .
زندگی رو این طور ساخته اند .
یک روز می آیی و روز دیگری می روی ، آنچه که می ماند شاید خاطراتی از ما باشد  که لبخندی تلخ را بر لبان دوستان بنشاند .
هر چه که بدویی و هر چه که بیشتر مال و ثروتی اندوخته کنی و هر چه به گمان خود به این وسیله ( دک و پز عالی ) احترام برای خود بخری باز هم چیزی که از تو می ماند
عشقیست که از تو در دلها باقیست .
عاشق باش و با عشق زندگی کن .
عشق به همه زیبایی های خدا .
عشق به لبخندی کوچک که با دیدن تو بر لبان نقش می بندد .
عشق به قول و قرارهایی که باید همیشه به آن پایبند بود .
محبت کن ، به هرکسی که لایق آن است .
محبت گنجیست پایان ناپذیر ، پایانی ندارد ، پس دریغ نکن .
دوست داشته باش و در جواب دوست داشته شدن خود توسط دیگران فروتن باش
سوء استفاده گر نباش ، هیچ وقت اعتمادی که از بین رفت بر نمی گردد .
زندگی رسم ساده ایست . فقط باید بگذاری تا مقداری هم خودش جهتش را پیدا کند .
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را
پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم
به حرمت خاطرات فردا


دسته بندی : گاه نامه های من و آهنگی حزین برای دل من  
نگارش در تاريخ یکشنبه 1 شهریور1388 توسط نیما

در مطلب قبلی درمورد وبلاگ و وبلاگداری نوشتم ، مطلب کاملی نبود ولی بازخورد خوبی داشت .

حس کردم خیلی چیزها رو نگفتم و نیازه هم توضیح بیشتر بدم و هم جوابی هرچند کوچک برای نوشته های دوستان که لطف کردند و برای این مطلب کامنت گذاشتند بنویسم .

نیکی بسیار مفید نوشت ، از نوشتش خیلی استفاده کردم در خیلی از موارد باهاش هم نظرم ، چند مورد هست که به نظرم جای بحث داره .

وبلاگداری اگر برحسب یک نیاز روحی باشه ، نه یک تفریح و چشم و هم چشمی و اینکه نشون بدیم ما هم می توانیم ، چیز متفاوتی از کار در میاد با اینکه بیای یک سری مطالب رو از اینجا و اونجا جمع و جور کنی و به عنوان پست منتشر کنی .

در این شرایط همونطور که نیکی گفت اگر با عشق و علاقه به وبلاگت نگاه کنی حکم بچه تورو پیدا می کنه .

بودنش برات خیلی مهم میشه و رشد و بزرگ شدنش که با پست های جدید و مطالب بیشتر ، نمود پیدا می کنه برات لذت بخش میشه .

اگر به وبلاگت به این دید بنگری پس نمی تونی روزی به امون خدا رهاکنی و بری .

که اگر میشد من بارها این کار رو می کردم .

نه به خاطر بی علاقگی به وبلاگ داری بلکه به خاطر بی امکاناتی بلاگفا .

(قصد دارم یه مطلبی در باب مقایسه بلاگفا با سیستمهایی که تست کردم بنویسم .)

تا حالا چندین بار خواستم که بلاگفا رو ترک کنم و در جای دیگه ای وبلاگ دیگه ای رو شروع کنم . البته الانش هم دوتا وبلاگ دیگه دارم . + +

ولی همونطور که ذکر شد ، عمر وبلاگت که از حدی گذشت ، نمیشه دیگه از هر چیزی در اون بنویسی .ولی شاید گه گاهی بشه گریزی زد و حرف دل رو واضح گفت .

نمیشه در نوشتن وسواس نداشت ، وبلاگ بعد مدتی که از عمرش گذشت حکم شناسنامه کاری تو رو در وب پیدا می کنه . نمی تونی از هر دلتنگی و ناراحتی که داری از هرچیز که در سرت میگذره در اون بنویسی .

اگر از عمر وبلاگتون مدتی تقریبا طولانی گذشته باشه به این نتیجه حتما رسیدین .

البته من اگر کمتر مطلبی از خودم نوشتم ولی سعی کردم با اشعار و مطالب و داستان هایی اونچه که در ذهنم هست رو منتقل کنم ، وقتی که میشه زیبا تر گفت ،

مثلاً اونچه که می خواهی بنویسی ، در غالب شعری از بزرگی بیان کنی ، شاید جذابیت بیشتری داشته باشه .

انتخاب مطالب در وبلاگم هیچگاه بر طبق عادت نبوده بلکه همیشه وقتی موضوعی در ذهنم بوده که نیاز به انتشارش داشتم اون رو در غالب شعر یا داستانی بیان کردم .

درسته که وبلاگستان جایی برای بازخورد عقاید مختلف می تونه باشه ولی هرچیزی رو هم که نمیشه بی پرده گفت .

میترا درست گفته ، آدرس وب دست به دست میگرده ، حتی اگر هم بین دوستان پخشش نکنی به مرور به قول معروف لو میره .

شاید باز هم در این مورد بنویسم ...


دسته بندی : گاه نامه های من

نگارش در تاريخ جمعه 30 مرداد1388 توسط نیما

خیلی وقته ، خیلی ، که می خوام یه پست برای دل خودم بنویسم ولی تجربه ای که در این مورد دارم مانع میشه که این کار رو بکنم .

چند بار برای خودم نوشتم و عکس العمل هایی که از جانب دوستان دیدم من رو پشیمون کرد .

نمی دونم چرا ، ولی اوضاع و احوال جوریه که تملک هیچ چیزی رو نمی تونی اطمینان داشته باشی که صد در صد داری .

همین وبلاگ یک نمونشه . که اگه راحت بودم خیلی چیزها می نوشتم .

چند بار این کار رو کردم و مثل چی پشیمون شدم .

یه مدتیه که وبگردی هم دیگه مثل سابق نیست . انگار به انتهاش رسیدیم دیگه .

سایتهای جالب  و متنوع تکراری شدن .

مطالب جدید کم شده . توییت همه رو به خودش سرگرم کرده .

شاید دیگه با بودن توییتر ، نیازی به چت روم ها نباشه !

این هم یه استفاده نادرست دیگه که ما از امکانات می کنیم .

وقتی در گوگل به دنبال چیزی سرچ می کنم کمتر جدیدش رو پیدا می کنم .

شاید تقصیر خودمه که ته این اینترنت رو تقریبا در آوردم .

به وبلاگهای دوستام سر می زنم .

دریغ از چند تا مطلب که یه خورده تنوع داخلش باشه .

خودم هم خجالت می کشم بخوام یه شعری ، چیزی  روی وبلاگ بزارم . به نظرم تکراری شده . وبلاگ نویسی که نباید یک عادت باشه .

زندگی یه جورایی بر مدار یک نواختی افتاده برام .

حتی دلتنگی هام هم داره یکنواخت میشه .

این دیگه خیلی بده .

یکنواخت شدن دلتنگی ها یعنی کم کم به دست فراموشی سپردن عاملش.

نمی خوام به این درد مبتلا بشم .

می دونید بعضی دردها با اینکه همونطور که میگیم درد هستند ولی شیرینند .

از این به بعد می خوام یه خورده بیشتر بنویسم


دانلود ترانه تصویر پویا : امروز خیلی گوش دادمش .

دسته بندی : گاه نامه های من و تک ترانه من

اطلاعات
مشترک مطالب اين وبلاگ شويد
Share/Save/Bookmark
درباره من

پروفایل من
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینکدونی گودری
 
آنچه که از وب می پسندم
TWITTER

اشتراک ایمیلی

آدرس ایمیل خود را وارد کنید

PAGERANK
Google Pagerank, SEO tools
قالب وبلاگ
Real Time Web Analytics