تبليغاتX
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر , به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
نگارش در تاريخ شنبه 2 آبان1388 توسط نیما

امروز حس و حال خوبی ندارم خیلی خسته ام .
یه جای کار اشتباهه .
انگار که این خستگی همگانی شده . حالا هرکی به یه دلیلی و به هر شکلی .
اصلاً نمی خواستم درباره این چیزها بنویسم .
با خودم قرار گذاشته بودم پست جدیدم درباره  اینترنت ، مخصوصاً مرورگرهای اینترنت باشه .
خدا شاهده که وقتی صفحه رو باز کردم و خواستم بنویسم ، این شد که الان دارید می بینید .
امروز سخت گذشت ، خیلی .
روزهای سخت معمولاً‌در زندگی زیادن . خوشی ها زودگذرن و جای خودشون رو چه راحت به دلگیری میدن .
چرا باید انقدر بین دو نسل تفاوت باشه .
چرا باید انقدر کارهای جوونا مورد خطاب و سرزنش نسل قبلی باشه .
نه سبک سرم نه سنم به این چیزها می خوره .
فکر کنم کارنامه وبلاگی من دیگه روشنه و خیلی چیزها رو نشون میده .
این رو برای اونهایی میگم که من رو ندیدن و نمی شناسن .
به هر حال امروز جواب پس دادم .
جواب پس دادم به کسی که در جایگاهی بالاتر از من نشسته بود .
جواب پس دادم .
نه به خاطر کم کاری . نه به خاطر اختلاس . نه به خاطر اینکه چرا دیر میام . نه به خاطر
استفاده شخصی از اموال دولتی .
نه ...
به خاطر اینکه چرا انقدر برخوردی دوستانه دارم .
چرا رویی گشاده دارم .
چرا اخم نمی کنم تا دیگران رو از خودم برونم .
چرا خیلی ها رو به خاطر محبتم به طرف خودم می کشونم .
اصلاً چرا من عاطفیم و محبت دارم .
چی بگم .
البته من هم نپرسیدم .
نپرسیدم که چرا وقتتون رو میذارید به دنبال هیچ هستید .
چرا این انرژی که اینجا مصرف میشه رو صرف این نمی کنید که ببینید بیت المال کجا میره .
چرا وقتی قراردادی بسته میشه ، پیمانکار با دست خالی میاد و پس از پایان یک پروژه حداقل یه ماشین 70 میلونی زیر پاشه .
چرا منی که هفت تا پروژه رو ناظرم ، که رقمشون سر جمع چند میلیارد میشه ، دستمزدم ناچیزه .
چرا وقتی از زیر کار در نمیرم ، کسی ازم تشکر نمی کنه .
چرا ...
حرف زیاده . کو گوش شنوا .
خدایا شاهد باش
.


دسته بندی : گاه نامه های من ،‌ آهنگی حزین برای دل من

نگارش در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط نیما

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی
از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه ؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو هزاران باردرهر لحظه خواهم مرد
کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام ، برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم


دسته بندی : اشعاری از سر دلتنگی و آهنگی حزین برای دل من و در عشق قطره ای جنون است

نگارش در تاريخ یکشنبه 15 شهریور1388 توسط نیما

کفشدوزکی بر گلی سفید

چون می گذرد غمی نیست .
اگر هم هست باید ادامه داد . راهی برای بازگشت نیست .
زندگی رو این طور ساخته اند .
یک روز می آیی و روز دیگری می روی ، آنچه که می ماند شاید خاطراتی از ما باشد  که لبخندی تلخ را بر لبان دوستان بنشاند .
هر چه که بدویی و هر چه که بیشتر مال و ثروتی اندوخته کنی و هر چه به گمان خود به این وسیله ( دک و پز عالی ) احترام برای خود بخری باز هم چیزی که از تو می ماند
عشقیست که از تو در دلها باقیست .
عاشق باش و با عشق زندگی کن .
عشق به همه زیبایی های خدا .
عشق به لبخندی کوچک که با دیدن تو بر لبان نقش می بندد .
عشق به قول و قرارهایی که باید همیشه به آن پایبند بود .
محبت کن ، به هرکسی که لایق آن است .
محبت گنجیست پایان ناپذیر ، پایانی ندارد ، پس دریغ نکن .
دوست داشته باش و در جواب دوست داشته شدن خود توسط دیگران فروتن باش
سوء استفاده گر نباش ، هیچ وقت اعتمادی که از بین رفت بر نمی گردد .
زندگی رسم ساده ایست . فقط باید بگذاری تا مقداری هم خودش جهتش را پیدا کند .
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را
پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم
به حرمت خاطرات فردا


دسته بندی : گاه نامه های من و آهنگی حزین برای دل من  
نگارش در تاريخ چهارشنبه 17 تیر1388 توسط نیما

مدتهاست که برای نوشتن پست جدید در یک چندراهی قرار گرفتم ، در ذهنم چیزی می گذرد ولی نمی خواهم بر زبان بیاورم .پس از چیز دیگری می نویسم
ولی همچنان حرف دلم ناگفته مانده . گفتم که بعضی حرفها برای نگفتن است .
می خواهم از دوستی بنویسم و لاغیر .
رابطه ای بدون هیچ گونه چشمداشت و منفعت خواهی نامعقول .
ارتباطی دوطرفه و زیبا .
هیچ وقت فکر کرده اید که دوستان واقعی از نظر ظاهری چه شناسه هایی دارند ؟
آشنا ترین و ظاهری ترین آنها شاید این چند موردی باشد که برای شما بر میشمرم :
از دیدن هم شاد می شوند و با کلمات قلمبه !! و دهن پر کن همدیگر را خطاب قرار نمی دهند .
از ایستادن در کنار هم حس لذت وآرامش دارند و این از چهره آنها مشخص است .
حرفهایی برای گفتن به هم دارند که نمی توان با صدای بلند در جمع بیان کرد .
از دیدن چهره هم لبخندی بر لبانشان نقش می بندد .
شاید در بعضی مواقع دقایقی پر از سکوت را در کنار هم بگذرانند ولی این سکوت ظاهریست ، ارتباط بین آنها مثل امواجی نامرئی بر قرار است .
شاید اینها نشانه ایی ظاهری از یک دوستی و محبت باشه .
وقتی چنین رابطه ای باشد . سعی در حفظ آن بسیار لازم و ضروری است.
چرا باید به فکر برهم زدن آن باشی .
اتفاقی که برای من افتاد .
دلیلی برای آن نیافتم و هر روز سردرگم تر می شوم .
به خاطر از دست دادن دوست خود بغضی در گلو دارم که نمی خوام به او اجازه خروج دهم .نمی خواهم آخرین نشانه دوستیم را با او از خود دور کنم .
آری ، یکی از نشانه های یک دوستی این است که به خاطر از دست دادن یک دوست بتوانی گریه کنی .
ماهی است که بغض در گلو دارم و افسرده ام . بغضی که تا پرده چشمم می اید و اجازه خروج پیدا نمی کند .


دسته بندی :آهنگی حزین برای دل من  و گاه نامه های من

نگارش در تاريخ پنجشنبه 11 تیر1388 توسط نیما

دلم می خواست یه پست جدید بزارم .
یه داستان شاید ...
نه حوصله این کار رو ندارم ، به خودم نگاه می کنم می بینم که حوصله خوندن یه داستان رو ندارم ، حس می کنم شاید برای دیگرون هم جذاب نباشه پس داستان نه ...
میرم سراغ آرشیو عکسهام .
چه عکس های زیبایی . می خوام یه چند تایی از اون عاشقونه هاشو روی وب بزارم .
ولی دلم بیشتر میگیره . نه حس خوبی ازش ندارم ، ولش کن .
میام لب بالکن و از طبقه چهارم ساختمون بیرون میبینم . خدایا این پنجشنبت چقدر دلگیره .
هوا ابری و دمداره . ماشین هارو می بینم که میان و میرن . می خوام ماشینم رو بردارم و برم بیرون .
ولی اصلاً عادت ندارم بدون همسرم بیرون برم ، فکر می کنم بیشتر دلم بگیره . نه وقتش نیست .
اه ، این همسایه روبرویی هم که همش فکر می کنه من به خاطر اون میام روی بالکن . اینجا هم نمی تونم برای چند لحظه آروم باشم .
دلم می خواد با یکی درددل کنم . ولی بعضی حرفها برای نگفتنه .
حال خوبی ندارم .
خدا دلم می خواد باتو صحبت کنم .
خیلی وقته که بین ما فاصله افتاده خدای من .
تو آگاهی از احوال من . میگن هرچیزی که پیش میاد حکمتی در اونه .
خدایا حکمتت رو شکر .
در حکمتت تجدید نظری کن .
نازنین ، از تو چه پنهون ، آتیش افتاده به جونم .
کاری کن ...


از وبلاگ جدید من : آنچه که از وب می پسندم   بازدید کنید . پشیمان نمی شوید .

لینک دانلود : ترانه نازنین

دسته بندی :تک ترانه من ، گاه نامه های من  ، آهنگی حزین برای دل من
اطلاعات
مشترک مطالب اين وبلاگ شويد
Share/Save/Bookmark
درباره من

پروفایل من
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینکدونی گودری
 
آنچه که از وب می پسندم
TWITTER

اشتراک ایمیلی

آدرس ایمیل خود را وارد کنید

PAGERANK
Google Pagerank, SEO tools
قالب وبلاگ
Real Time Web Analytics