ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، میدانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ میزند و میمیرد.
علیرغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. میدانست وقت زیادی ندارد.
در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.
او میبایست تصمیم خود را میگرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخزده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.
مرد یخزده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک میکردند.
کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین میرفت
ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک میکنیم.
خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.
به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید نه تنها او به شما فکر میکند، بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند.
فراموش نکنید : دستهایی که کمک میکنند مقدستر از دستهایی هستند که تسبیح می گردانند.
دسته بندی : یک داستان و یک مقدار تفکر
از میان کتابهای داستانی که داشتم بعضی هاشون واقعاً در ذهنم موندگار شدن .
به شکلی که هنوز علاقه مندم که تعدادی از اونها رو مرور کنم .
کتاب اولدوز و کلاغ ها کتاب رنگ و رو رفته ای بود با کاغذ کاهی و جلدی که گوش های ان پریده بود . تقریباًورق ورق شده بود ولی با اینکه ظاهر زیبایی نداشت من رو به شدت به طرف خود جذب می کرد
این داستان رو بر روی وبلاگم گذاشتم . داستان برای اینکه پستی از وبلاگ باشه بسیار طولانیه .
برای کسانی که نخوندنش پیشنهاد می کنم که از دستش ندن واگر مطالعه اون بصورت آنلاین وقت گیره ، بر روی کامپیوترشون ذخیره کنن و اونهایی هم که خوندنش و به آن علاقه مندن شاید بد نباشه که نسخه ای از اون رو بر روی کامپیوترشون داشته باشن .
نسخه PDF داستان در انتهای داستان موجود است .
-1 بچه هایی که همراه نوکر به مدرسه می آیند. 2- بچه هایی که با ماشین سواری گرانقیمت به مدرسه می آیند. آقای « بهرنگ» می گفت که در شهرهای بزرگ بچه های ثروتمند این جوری می کنند و خیلی هم به خودشان می نازند. این را هم بگویم که من تا هفت سالگی پیش زن بابام بودم. این قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ی خودم توی ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پیش دده اش به ده و زن دیگری گرفته بود. بابا در اداره ای کار می کرد. آن وقتها ما در شهر زندگی می کردیم. آنجا شهر کوچکی بود. مثلا فقط یک تا خیابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.
به هر حال، آقای « بهرنگ» قول داده که بعد از این، قصه ی عروسک گنده ی مرا بنویسد. امیدوارم که از سرگذشت من خیلی چیزها یاد بگیرید.
ظهری ننه کلاغه آمد. همه خواب بودند. دو تایی نشستند زیر سایه ی درخت توت. اولدوز همه چیز را گفت. ننه کلاغه گفت: فکرش را هم نکن. اگر زن بابا بخواهد مرا بگیرد، چشمهاش را در می آرم. بعد آقا کلاغه را از لانه درآوردند. آقا کلاغه دیگر زبان باز کرده بود. مثل اولدوز و ننه کلاغه که البته نه، اما نسبت به خودش بد حرف نمی زد. کمی لای گل و بته ها جست و خیز کرد، اینور آنور رفت، پر زد و بعد آمد نشست پهلوی مادرش. ننه کلاغه به اش یاد داد که چه جوری شپشهاش را با منقار بگیرد و بکشد. ننه کلاغه زخمی زیر بال چپش داشت. آن را به اولدوز و پسرش نشان داد، گفت: این را پنجاه شصت سال پیش برداشتم. رفته بودم صابون دزدی، مرد صابون پز با دگنک زد و زخمی ام کرد. پنج سال تمام طول کشید تا زخمم خوب شد. از میوه های صحرایی پیدا کردم و خوردم، آخرش خوب شدم. اولدوز از سواد و دانش ننه کلاغه حیرت می کرد. آرزو می کرد که کاش مادری مثل او داشت. ننه ی خودش یادش نمی آمد. فقط یک دفعه از زن بابا شنیده بود که ننه ای هم دارد: یک روز بابا و زن بابا دعوا می کردند. زن بابا گفت: دخترت را هم ببر ده ، ول کن پیش ننه اش، من دیگر نمی توانم کلفتی او را هم بکنم، همین امروز و فردا خودم صاحب بچه می شوم. راستی راستی باز هم شکم زن بابا جلو آمده بود و وقت زاییدنش رسیده بود. یکی دو دفعه هم عموی اولدوزچیزهایی از مادرش گفته بود. عمو گاه گاهی از ده به شهر می آمد و سری به آنها می زد. اولدوز فقط می دانست که ننه اش در ده زندگی می کند و او را دوست دارد. چیز دیگری از او نمی دانست. آن روز ننه کلاغه اولدوز را بوسید، بچه اش را بوسید و پر کشید نشست لب بام که برود به شهر کلاغها. اولدوز گفت: سلام مرا به آن یکی بچه هات و « دده کلاغه» برسان. بعد یادش افتاد که تحفه ای چیزی هم به بچه ها بفرستد. پستانکی تو جیب پیرهنش داشت. زن بابا برایش خریده بود. آن را درآورد، از پله ها رفت پشت بام، پستانک را داد به ننه کلاغه که بدهد به بچه هاش. آنوقت ننه کلاغه پرید و رفت نشست سر یک درخت تبریزی. روش را کرد به طرف اولدوز، قارقاری کرد و پرید و رفت از چشم دور شد.
اولدوز پشت بام ایستاده بود، همینجوری دورها را نگاه می کرد. ناگهان یادش آمد که بیخبر از زن بابا آمده پشت بام. کمی ترسید. نگاهی به حیاط و خانه های دور و بر کرد. راستی پشت بام چقدر قشنگ بود. به حیاط همسایه ی دست چپی نگاه کرد. اینجا خانه ی « یاشار» بود. یکهو « یاشار» پاورچین پاورچین بیرون آمد، رفت نشست دم لانه ی سگ که همیشه خالی بود. یاشار دو سه سال از اولدوز بزرگتر بود. یک پسر زرنگ و مهربان. اولدوز هرچه کرد که یاشار ببیندش، نشد. صداش را هم نمی توانست بلندتر کند. داشت مأیوس می شد که یاشار سرش را بلند کرد، او را دید. اول ماتش برد، بعد با خوشحالی آمد پای دیوار و گفت: تو آنجا چکار می کنی، اولدوز؟ اولدوز گفت: دلم تنگ شده بود، گفتم برم پشت بام اینور آنور نگاه کنم. یاشار گفت: زن بابات کجاست؟ اولدوز همه چیز را فراموش کرده بود. تا این را شنید یادش افتاد که آقا کلاغه را گذاشته وسط حیاط ، ممکن است زن بابا بیدار شود، آنوقت ... وای ، چه بد! هولکی از یاشار جدا شد و پایین رفت. آقا کلاغه را آورد تپاند تو لانه. داشت درش را می بست که صدای زن بابا بلند شد: اولدوز، کدام گوری رفتی قایم شدی؟ چرا جواب نمی دهی؟ دل اولدوز تو ریخت. اول نتوانست چیزی بگوید. بعد کمی دست و پاش را جمع کرد و گفت: اینجا هستم مامان، دارم جیش می کنم. زن بابا دیگر چیزی نگفت. بلا به خیر و خوشی گذشت.
فردا صبح، اولدوز یاد آقا کلاغه افتاد. دستش لرزید، چایی ریخت روی لحاف. زن بابا چشم غره ای رفت اما چیزی نگفت. بابا سر پا بود. شلوارش را می پوشید که به اداره برود. اولدوز می خواست پا شود برود پیش آقا کلاغه. اما کار عاقلانه ای نبود. هیچ نمی دانست چه بر سر آقا کلاغه آمده ، نمی دانست ننه کلاغه چه جوری گیر زن بابا افتاده، آن هم صبح زود. زن بابا دستمال روی چشمش را باز کرده بود. جای منقار ننه کلاغه روی ابرو و پیشانیش معلوم بود. بابا که رفت، زن بابا گفت: من می رم پیش ننه ی یاشار، زود برمی گردم. خیلی وقت است به حمام نرفته ام. این دفعه که نمی توانم ترا با خودم ببرم. می خواهم ببینم ننه ی یاشار می تواند با من به حمام برود. زن بابا راستی راستی مهربان شده بود. هیچوقت با اولدوز اینطور حرف نمی زد. اما اولدوز نمی خواست با او حرف بزند. ازش بدش می آمد. یک دفعه چیزی به خاطرش رسید و گفت: مامان، حالا که تو داری می روی به حمام، یاشار را هم بگو بیاید اینجا. من تنهایی حوصله ام سر می رود. زن بابا کمی اخم کرد و گفت: یاشار می رود به مدرسه اش. اولدوز چیزی نگفت. زن بابا رفت. اولدوز پا شد و رفت سراغ آقا کلاغه. حیوانکی آقا کلاغه توی پهن کز کرده بود و گریه می کرد. تا اولدوز را دید، گفت: اوه، بالاخره آمدی!.. اولدوز گفت: مرا ببخش تنهات گذاشتم. آقا کلاغه گفت: حالا چیزی بیار بخورم، بعد صحبت می کنیم. خیلی گرسنه ام، خیلی تشنه ام. اولدوز رفت و آب و غذا آورد. آقا کلاغه چند لقمه خورد و گفت: من فکر کردم تو هم رفتی دنبال ننه ام. اولدوز گفت: ننه ات کجا رفت؟ آقا کلاغه گفت: هیچ جا. زن بابا آنقدر زدش که مرد، بعد انداختش تو زباله دانی یا کجا. اولدوز گریه اش را خورد و گفت: چه آخر و عاقبتی! حالا سگها بدنش را تکه تکه کرده اند و خورده اند. آقا کلاغه گفت: ممکن نیست، آخر ما کلاغها گوشتمان تلخ است. سگها حتی جرئت نمی کنند نیششان را به گوشت ما بزنند. مرده ی ما آنقدر روی زمین می ماند که بپوسد و پخش شود. الانه ننه ام تو زباله دانی یا یک جای دیگری افتاده و دارد می پوسد. اولدوز نتوانست جلو خودش را بگیرد. زد زیر گریه. آقا کلاغه هم گریست. آخر اولدوز گفت: حالا زن بابا می آید، ما را می بیند، من می روم. بعد که زن بابا رفت به حمام، باز پیشت می آیم. آنوقت در لانه را بست و رفت زیر لحافش دراز کشید. زن بابا آمد. بقچه اش را برداشت، رفت. اولدوز با خیال راحت آمد پیش کلاغه اش. آفتاب قشنگ پهن شده بود. آقا کلاغه را بیرون آورد. در را باز گذاشت که آفتاب توی لانه بتابد. آقا کلاغه بالهایش را تکان داد، منقارش را از چپ و راست به زمین کشید و گفت: راستی اولدوز جان، آزادی چیز خوبی است. اولدوز آه کشید و گفت: تو فهمیدی ننه کلاغه صبح زود آمده بود چکار؟ آقا کلاغه گفت: فهمیدم. اولدوز گفت: می توانی به من هم بگویی؟ آقا کلاغه گفت: راستش، آمده بود مرا ببرد پرواز یادم بدهد. تیغ آفتاب آمد پیش من، گفت: امروز روز پرواز است. برادرها و خواهرت را می برم پرواز یاد بدهم. تو هم باید بیایی. بعد برمی گردانمت. من به ننه ام گفتم: اولدوز چه؟ خبرش نمی کنی؟ ننه ام گفت: خبرش می کنم. ننه ام در لانه را بست، آمد ترا خبر کند، کمی گذشت تو بیرون نیامدی. من توی لانه بودم. یکهو صدای بگیر ببند شنیدم. ننه ام جیغ کشید: « قار!.. قا.. ر!..» دلم ریخت. ننه ام می گفت: « مگر ما توی این شهر حق زندگی نداریم؟ چرا نباید با هر که خواستیم آشکارا دوستی نکنیم؟» از سوراخ زیر دریچه نگاه کردم و دیدم زن بابا ننه ام را زیر غربال گیر انداخته. معلوم بود که چیزی از حرفهای ننه ام را نمی فهمید. اولدوز بی تاب شده بود. به عجله پرسید: بعد چه شد؟ آقا کلاغه گفت: بعد ننه ام را با طناب بست، از درخت توت آویزان کرد. ننه ام یکهو جست زد و با منقارش زد صورت زن بابا را زخم کرد. آنوقت زن بابا از کوره در رفت و شروع کرد با دگنک ننه ام را بزند. اولدوز گفت: ننه کلاغه حرف دیگری نگفت؟ آقا کلاغه گفت: چرا. گفت که ای زن بابای نفهم، تو خیال می کنی که کلاغها از دزدی خوششان می آید؟ اگر من خورد و خوراک داشته باشم که بتوانم شکم خودم و بچه هایم را سیر کنم، مگر مرض دارم که باز هم دزدی کنم؟.. شکم خودتان را سیر می کنید، خیال می کنید همه مثل شما هستند!.. آقا کلاغه ساکت شد. اولدوز گریه اش را خورد و پرسید: بعد چه؟ آقا کلاغه گفت: بعد تو بیرون آمدی. با یک تا پیراهن ... باقیش را هم که خودت می دانی. لحظه ای هر دو خاموش شدند. اولدوز گفت: پس ننه کلاغه رفت و تمام شد! حالا چکار کنیم؟ آقا کلاغه گفت: من باید پرواز یاد بگیرم. اولدوز گفت: درست است. من همه اش به فکر خودم هستم. آقا کلاغه گفت: کاش دده ام، برادرهام، خواهرم، ننه بزرگم می دانستند کجا هستیم. اولدوز گفت: آره ، کمکمان می کردند. آقا کلاغه گفت: یادت هست ننه ام می گفت تا چند روز دیگر پرواز یاد نگیرم می میرم؟ اولدوز گفت: یادم هست. آقا کلاغه گفت: تو حساب دقیقش را می دانی؟ اولدوز با انگشتهاش حساب کرد و گفت: بیشتر از شش روز وقت نداریم. آقا کلاغه گفت: به نظر تو چکار باید بکنیم؟ اولدوز گفت: می خواهی ترا بدهم به یاشار، ببرد تو صحرا پرواز یادت بدهد؟ آقا کلاغه گفت: یاشار کیست؟ اولدوز گفت: همین همسایه ی دست چپیمان. آقا کلاغه گفت: اگر پسر خوبی باشد من حرفی ندارم. اولدوز گفت: خوب که هست، سرّ نگهدار هم هست. اما چه جوری خبرش کنیم؟ آقا کلاغه گفت: الانه برو پشت بام، بگو بیاید مرا ببرد. اولدوز گفت: حالا نمی شود، رفته مدرسه. آقا کلاغه گفت: مدرسه؟ هنوز چند روز دیگر از تعطیلهای تابستانی داریم. اولدوز گفت: تو راست می گویی. زن بابا گولم زده. الانه مدرسه ها تعطیل است. من می روم پشت بام، تو همینجا منتظرم باش. در پله دوم بود که صدای پایی از کوچه آمد. اولدوز زود کلاغه را گذاشت توی لانه، درش را بست، رفت به اتاق، زیر لحاف دراز کشید و چشم به حیاط دوخت.
صدای عوعوی سگی شنیده شد. در صدا کرد. بابا تو آمد. بعد هم عمو، برادر کوچک بابا. سگ سیاهی هم پشت سر آنها تو تپید. سر طناب سگ در دست عمو بود. بابا گفت: حالا دیگر هیچ کلاغی نمی تواند پاش را اینجا بگذارد. عمو گفت: زمستان که رسید باید بیایم ببرمش. بابا گفت: عیب ندارد. زمستان که بشود ما هم سگ لازم نداریم. عمو گفت: اولدوز کجاست؟ همراه زن داداش رفته؟ بابا گفت: نه، مریض شده خوابیده. طناب سگ را به درخت توت بستند و آمدند به اتاق. اولدوز عموش را دوست داشت. بیشتر برای این که از ده ننه ی خودش می آمد. عمو حال اولدوز را پرسید، اما از ننه اش چیزی نگفت. بابا بدش می آمد که پهلوی او از زن اولش حرف بزنند. عمو به بابا گفت: به اداره ات بر نمی گردی؟ بابا گفت: نه، اجازه گرفتم. وقت هم گذشته. پس از آن باز صحبت به سگ و کلاغها کشید. بابا هی بد کلاغها را می گفت. مثلا می گفت که: کلاغها دزدهای کثیف و ترسویی هستند. می آیند دزدی می کنند، اما تا کسی را می بینند که خم شد سنگی و چیزی بردارد، زودی در می روند. یک ساعت از ظهر گذشته، زن بابا آمد. سگ اول غرید، بعد که عمو از پنجره سرش داد زد، صداش را برید. زن بابا از عمو رو می گرفت. عمو هم پهلوی اوسرش را پایین می انداخت و هیچ به صورت زن داداش نگاه نمی کرد. اولدوز خاموش نشسته بود. به عمو زل زده بود. ناگهان گفت: عمو، نمی توانی سگت را هم با خودت ببری؟ بابا یکه خورد. عمو برگشت طرف اولدوز و پرسید: برای چه ببرمش؟ زبان اولدوز به تته پته افتاد. نمی دانست چه بگوید. آخرش گفت: من ... من می ترسم. بابا گفت: ول کن بچه. ادا در نیار! عمو گفت: نترس جانم، سگ خوبی است. می گویم ترا گاز نمی گیرد. بابا گفت: ولش کن! زبان آدم سرش نمی شود. خودش بدتر از سگ همه را گاز می گیرد. بیخود و بیجهت هم طرف کلاغهای دله دزد را می گیرد. هیچ معلوم نیست از این حیوانهای کثیف چه خوبی دیده. اولدوز دیگر چیزی نگفت. لحاف را سرش کشید و خوابید. وقتی بیدار شد، دید که عمو گذاشته رفته، سگ توی حیاط عوعو می کند و کلاغها را می تاراند. از آن روز به بعد خانه قرق شد. هیچ کلاغی نمی توانست پایین بیاید. حتی اولدوز با ترس و لرز به حیاط می رفت. یک دفعه هم تکه ای گوشت گوسفند به آقا کلاغه می برد که سگ سیاه از دستش قاپید و خورد، اولدوز جیغ کشید و تو دوید.
ادامه مطلب...

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي كرد. رفتن و ردپاي آن را و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه لاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند .سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.
دسته بندی :یک داستان

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.
خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت.
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته و انسان پیچید.
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت.
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.
خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزارسال زیسته است.
و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید.ا
اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.
می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی رابویید.
چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.
می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.
مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید.
روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد.
به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.
لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
(امروز او درگذشت.کسی که هزار سال زیسته بود)
دسته بندی :یک داستان
ساعت 12 شب بود که وارد فرودگاه شدم. غلغلهای بود. هر مسافری که وارد میشد از گوشهای هلهلهای برمیخاست. تمام وجودم تبدیل به دو چشم شده بود و صداهای اطرافیانم را نمیشنیدم. در دلم چه محشری بود. بالاخره دیدمت و تقریباً در یک لحظه چشمانمان تلاقی کرد و به سوی هم پرواز کردیم. بعد از 10 سال ....
خیلی کوچک بودم که به خانهتان آمدم. مادرت مرا به اتاقت آورد و گفت که من از این پس با شما زندگی خواهم کرد. غریبه نبودیم، اما حکایت زندگی زیر یک سقف، حکایتی دیگر است. بر روی تخت غلطی زدی و نگاهم کردی. من مضطرب به گوشه اتاق رفتم و بر روی تشکی که برای من انداخته بودند از شدت هراس فوراً خوابیده و پتو را روی سرم کشیدم. به آرامی صدایم کردی و گفتی «روی تخت من برای هر دوی ما جا هست، میخواهی پیش من بیایی؟»
پتو را به کناری زدم. در صورت تو، خورشید را دیدم و دنیای آرامش، به حقیقت از آن لحظه، احساس من به تو کمتر از احساس یک خواهر نبود، چرا که تو گاه به مراتب بیشتر از یک خواهر برایم دل میسوزاندی. تمام شبهای ما، پر از نصایح تو و خندههای ما بود و به این شکل ذره ذره وجودمان را باهم تقسیم میکردیم. تجربه زندگی با تو و خانوادهات، گرانبهاترین قسمت زندگیام محسوب میشود.
در آنجا من آموختم ارتباط با انسانها و اشتراک احساس آنها احتیاج به نسبت خاصی ندارد و برای دوست داشتن، نیاز به همخونی نیست، بلکه مهم زاویهای است که انسانها را از آن قسمت میبینیم. درست دیدن و دوست داشتن چیزی است که میباید در هر انسانی از گام اول محکم گذارده شود و من به یمن همنشینی با تو تا حد زیادی از خصائص منحصر به فردت نصیب بردم. من خط به خط از فصل طلایی دوست داشتن را از تو آموختم.
افسوس که زمان گذشت و روزهای خوش ما، با بیماری مادرت به کابوسهای تلخی تبدیل شد. دیگر شبها از اتاق، صدایی جز صدای دعا شنیده نمیشد و سرانجام روز دردناک جدایی ما رسید. سالها باهم زیسته بودیم. وقتی آمدم چیز زیادی به همراهم نبود. اما پس از گذشت آنهمه سال در هر گوشه خانه چیزی متعلق به من بود و مسلماً بستن چمدانم را، به قصه دردناکی تبدیل میکرد.
روزگار، مادرت و مرا باهم از تو گرفت... پس از آن روز، چندین ماه سکوت کردم. مادرت یا بهتر بگویم مادرم از دستمان رفت و فریاد من برخاست. بوتههای خار قلبم را پاره کرد و فریاد اعتراضم به سوی انسانهایی که بدون توجه به احساس ما، از هم جدایمان کرده بودند، برخاست... به هر شکل از هم جدا ماندیم.
هنوز در این سن من درک نکردهام چرا گاه بزرگترها فقط برحسب صلاح خودشان عمل میکنند و آیا در آن لحظه به آنچه که با تصمیمشان چه بر سر کوچکترها میآید، فکر میکنند؟
..............
چمدانهایت هرکدام به سویی افتادند و محکم در آغوشم گرفتی زیر بارش اشک و بوسه زمزمه کردم: «در اتاق من جا برای هردوی ما هست پیش من میآیی؟»...
بار دیگر شکفته شدی چون خورشید.
دسته بندی :یک داستان



