
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی،
کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهايیت کوتاه باشد،
و پس از
تنهايیت، نفرت از کسی نیابی
.آرزومندم
که این گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نا دوست، و برخی
دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و
چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و
نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست
کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و
نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی
دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر
می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم
اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمايی
اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی
خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را
نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
.چرا
که به این طریق
احساس زیبايی خواهی یافت، به
رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با رويیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
ویکتورهوگو

- اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند .جرج آلن
- ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس
- همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.
- شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد . زرتشت
- خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر. چارلي چاپلين
- خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود. ملاصدرا
- اي صميمى اي دوست
گاه بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي. اي قديمي اي خوب
تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
آرزويم همه سرسبزي توست.
دايم از خنده، لبانت لبريز
دامنت پر گل باد . از یک دوست
- آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
- آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم . فریدریش نیچه
- چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
- همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری .شکسپیر
- دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است . دكتر علي شريعتي
- پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
- زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.
دسته بندی : یک مقدار تفکر

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو میتوانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ.
هر سربازی که بر زمین می افتد و روحش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …
هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .
کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندایی از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
این را هم ببینید :
دسته بندی : اجتماعی و یک مقدار تفکر
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
اينکه آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف
مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که
خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام استاد چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند ،
قلبهايشان از
يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى
اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت
و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آنها بايدصدايشان
رابلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى
ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند
بلکه خيلى به آرامى با
هم صحبت ميکنند.
چرا ؟ چون قلبهايشان
خيلى به هم نزديک است.فاصله
قلبهاشان بسيار کم است
.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط
درگوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز
هم به يکديگر بيشتر ميشود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به
يکديگرنگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى
نمانده باشد.

یک توضیح :
در مورد بعضی از مطالب اگر تکراری به نظر دوستان می آید ، یکی از اهداف این حقیر ، جمع آوری زیباترین و دوست داشتنی ترین مطالب از سراسر وب بوده .
نگاهی که به این وبلاگ دارم ، به عنوان آرشیوی از داستانها و مطالب محبت آمیز و عاطفیست و هرچند که سعی دارم کم کم تغییر وضعیت داده و بیشتر به سمت مطالب آی تی و اینترنت بروم .
دسته بندی : در عشق قطره ای جنون است و یک مقدار تفکر
ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، میدانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ میزند و میمیرد.
علیرغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. میدانست وقت زیادی ندارد.
در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.
او میبایست تصمیم خود را میگرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخزده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.
مرد یخزده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک میکردند.
کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین میرفت
ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک میکنیم.
خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.
به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید نه تنها او به شما فکر میکند، بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند.
فراموش نکنید : دستهایی که کمک میکنند مقدستر از دستهایی هستند که تسبیح می گردانند.
دسته بندی : یک داستان و یک مقدار تفکر




