این شما و یه دماغ گنده !!
این هم یه خرگوش که موس شما رو به شکل یه هویج میبینه !!

خاطره نویس نیستم ، از صبح به این فکر بودم که یه خورده امروز راجع به افزونه های فایرفاکس بنویسم .
بعد به فکر داستانی افتادم که خیلی دلم می خواد روی وب بزارمش ولی یه خورده این دست اون دست می کنم .
ولی هیچ کدوم نشد .
دلم گفت بنویس .
دستم به فرمان من نیست تا بنویسه اونچه که در دلم میگذره .
دایره محیطی اطرافم رو خیلی کوچیک کردم .
دیگه فکر کنم با خودم هم درددل نمی کنم .چه برسه به اینکه جایی و با کسی بیان کنم .
دوستی می گفت عادت کردم به اینکه به خودم بگم این نیز بگذرد ،
وای به حال ما که این جور تسلیم شرایطیم .
چی بگذرد؟ ، واقعاً برام دردآور بود شنیدن این جمله .
همیشه راه حلی هست . راه فراری هست .
کوچه بن بست هم راهی به بیرون داره ، اون هم رد شدن از روی دیواره .
چرا این کار رو می کنیم .چرا باید بگیم این نیز بگذرد .
این عمر ماست ، روزها و شبهای عمر ماست که می گذرد .
من یک بار زندگی می کنم و دوست دارم تا جایی که می شود و به کسی آسیبی نمی رساند
آنگونه زندگی کنم که می خواهم ، این حق طبیعی منه
فایدش چیه که پای عبور از روی دیوار باشی ولی وقتی پای دیگه لنگ میزنه و وزن خودش رو هم نمی تونه تحمل کنه
چاره ای جز توقف و ایستادن زیر دیوار نیست ...
زیر دیوارم .
با حسرت بهش نگاه می کنم .حسرتی به دلم موند می دونم که اگه یه خورده همت می کردم می تونستم با صدای بلند بخندم .طوری که سینه ام از شدت خنده سوزش بگیره.
ولی الان با حسرت می بینم که نه تنها از دیوار نگذشتم که تازه ، پای دیگه من رو هم ازم گرفتن .
وای...

چشم تو با هر نگاهش یه قیامت می کنه
فکر نکن دلم به دوری تو عادت می کنه
خاطرات تو همیشه توی خاطر منه
آرزوی من ...
دانلود ترانه : انتظار ،امید عامری
دسته بندی : تک ترانه من ، آهنگی حزین برای دل من

روستايي بود دور افتاده كه مردم
ساده دل و بي سوادي در آن سكونت
داشتند. مردي
شياد از ساده لوحي آنان استفاده
كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي
كرد. برحسب
اتفاق گذر يك معلم به آن روستا
افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد
شد و او را
نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست
بردارد و گرنه او را رسوا مي كند.
اما مرد شياد
نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم
با مردم روستا از فريبكاري هاي
شياد سخن گفت و
نسبت به حقه هاي او هشدار داد.
بعد از كلي مشاجره بين معلم و
شياد قرار بر اين
شد كه فردا در ميدان روستا معلم و
مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم
شود كداميك
باسواد و كداميك بي سواد هستند.
در روز موعود همه مردم روستا در
ميدان ده گرد
آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه
مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي
خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت
كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته
مار نشدند اما همه شكل مار را
شناختند و به
جان معلم افتادند تا مي توانستند
او را كتك زدند و از روستا بيرون
راندند.
دسته بندی : یک داستان













