تبليغاتX
یادداشتها و دلمشغولیهای یک مهندس در وب
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر , به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

دلم می خواست یه پست جدید بزارم .
یه داستان شاید ...
نه حوصله این کار رو ندارم ، به خودم نگاه می کنم می بینم که حوصله خوندن یه داستان رو ندارم ، حس می کنم شاید برای دیگرون هم جذاب نباشه پس داستان نه ...
میرم سراغ آرشیو عکسهام .
چه عکس های زیبایی . می خوام یه چند تایی از اون عاشقونه هاشو روی وب بزارم .
ولی دلم بیشتر میگیره . نه حس خوبی ازش ندارم ، ولش کن .
میام لب بالکن و از طبقه چهارم ساختمون بیرون میبینم . خدایا این پنجشنبت چقدر دلگیره .
هوا ابری و دمداره . ماشین هارو می بینم که میان و میرن . می خوام ماشینم رو بردارم و برم بیرون .
ولی اصلاً عادت ندارم بدون همسرم بیرون برم ، فکر می کنم بیشتر دلم بگیره . نه وقتش نیست .
اه ، این همسایه روبرویی هم که همش فکر می کنه من به خاطر اون میام روی بالکن . اینجا هم نمی تونم برای چند لحظه آروم باشم .
دلم می خواد با یکی درددل کنم . ولی بعضی حرفها برای نگفتنه .
حال خوبی ندارم .
خدا دلم می خواد باتو صحبت کنم .
خیلی وقته که بین ما فاصله افتاده خدای من .
تو آگاهی از احوال من . میگن هرچیزی که پیش میاد حکمتی در اونه .
خدایا حکمتت رو شکر .
در حکمتت تجدید نظری کن .
نازنین ، از تو چه پنهون ، آتیش افتاده به جونم .
کاری کن ...


از وبلاگ جدید من : آنچه که از وب می پسندم   بازدید کنید . پشیمان نمی شوید .

لینک دانلود : ترانه نازنین

دسته بندی :تک ترانه من ، گاه نامه های من  ، آهنگی حزین برای دل من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است..

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است..

موسیقی دیری نخواهد پایید.  

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.


دسته بندی : یک مقدار تفکر
+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نیما  | 


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من ، به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردیه کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
سیمین بهبهانی

دسته بندی : اشعاری از سر دلتنگی و آهنگی حزین برای دل من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

انگار که جفتش رو از دست داده بود. شایدم از دست ما ادم ها خسته شده بود که فکر میکنیم زمین ارث پدریمون هست و هر جوری میخوایم بهش اسیب میرسونیم. شایدم میخواست بگه زمین مال شما و من میرم به دریا . اما انگار دیگه نمیخواست برگرده رو زمین چون انرژی حودش رو نصف نکرد. دیگه نمیخواست انرژی برای برگشتن تو عضله هاش نگه دار. هر چی انرژی داشت رو صرف رفتن کرد و وقتی عضله هاش خسته شدن خودش میدونست که سرنوشتش رفتن به زیر آب هست.










دسته بندی :یک مقدار تفکر و آهنگی حزین برای دل من
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیش تر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- با این 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیش تر بازی کنید.

7- بیش تر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:

10- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آن ها چه می‌گذرد.

11- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

12- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

13- خیلی خود را جدی نگیرید.

14- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

15- وقتی بیدار هستید بیش تر خیال‌پردازی کنید.

16- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

17- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

18- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

19- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

20- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

21- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

22- بیش تر بخندید و لبخند بزنید.

23- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:

24- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

25- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

26- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

27- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

28- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

29- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، مهم نیست.

30- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آن ها در ارتباط باشید.

زندگی:

31- کارهای مثبت انجام دهید.

32- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

33- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

34- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

35- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

36- حتی بهترین هم می‌آید.

37- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

38- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

مطلبی مشابه


دسته بندی :اجتماعی و یک مقدار تفکر
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نیما  | 


دست هات مال من؟

با دست های من بنویس

با دست های من غذا بخور

با دست های من موهات را مرتب کن

با دست های من به زندگی فرمان بده

فقط دست هات را

از تنم برندار!

برو

از اینجا برو

فقط یکبار برگرد و نگاهم کن

کوتاه

اگر توانستی باز هم برو.

همه جا دنبالت می گردم

حتا در ذهن آدم های غریبه

که از کنارم عبور می کنند

و مرا نمی بینند

می شود وقتی از کنارم  می گذری

موهام را بهم بریزی

بعد مرتبشان کنی؟

 ...

خب بوسم هم بکن!

تنم مال تو

بوسم نکن ببین

چگونه برای لب هات

گریه می کند تنم

 ...

نفس هات مال من؟

عود آتش بزن

بگذار بوی تنبور بپیچد اینجا

ساز را میبرم بالای سرم

عاشیقلار

اولدوز دری رم

بوتون اولدوز لاری

بوینوا سالماق اوچون .

می شود اسمارتیز های رنگی را

بریزم توی یقه ات

بعدش دنبالشان بگردم؟

تو رو به خدا

نگذار گمت کنم!

چقدر دنیا نا امن شده

بگذار دستات را

پنهان کنم توی جیب هام

بگذار قشنگی ات را قورت بدهم

دنیا نا امن شده

...

تو نباشی

آنقدر گریه می کنم

که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند

بعد خودم براش زبان در می آورم.

مرسی که هستی

و هستی را رنگ می آمیزی

هیچ چیز از تو نمی خواهم

فقط باش

فقط بخند

فقط راه برو

نه.

راه نرو

می ترسم پلک بزنم

دیگر نباشی...


دسته بندی :اشعاری از سر دلتنگی و آهنگی حزین برای دل من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

سایتهای فارسی به مرور رنگ و لعاب جذاب تری به خودشون گرفتن و چیزهای جالب میشه در اینترنت پیداکرد که تاکنون کمبودشون احساس می شد .

به طور مثال با داشتن خط زیبایی به مانند نستعلیق چرا زودتر از اینها به این فکر نیفتادیم که با تدابیری ، اون رو در نزد جهانیان بشناسانیم .

با این نمونه کارها هم فرهنگ خودمون رو بیشتر می شناسانیم و هم مورد استفاده فارسی زبانان قرار میگیرد .برای گسترش یک فرهنگ و شناساندن آن راهی جز تبلیغ موثر وجود ندارد .

هرچند کاری که انجام شده شاید به ظاهر ناچیز و بدون امکانات راضی کننده به نظر بیاید ولی باز هم غنیمت است .

سایتی که امروز می خوام بهتون معرفی کنم برا ی تایپ نستعلیق بصورت آنلاین می باشد .
کافیه تا متن مورد نظرتون رو در این سایت کپی کنید و با انتخاب طرح مورد نظر و تنظیم کاغذ به صورت عمودی یا افقی متن خود را با فونت نستعلیق یا اردو و یا خودکار تحویل بگیرید .

 


+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

زندگی سرشار از فراز و نشیب ما ، شاید هر روز قصه ای جدید برای ما داشته باشه
با اینکه ممکنه زندگی برای ما یکنواخت بشه و دلگیر از اوضاع یکنواخت خودمون باشیم
ولی هیچ گاه قصه زندگی ما ، درامروز به مانند دیروز نیست و با طلوع خورشید صبحگاهی ، ما هم قصه جدیدی رو برای خودمون رقم میزنیم
ولی کاش میتوانستیم کارگردان بی چون و چرای این  داستان باشیم .
بعضی مواقع ناخودآگاه جریانات به سمت و سویی کشیده میشه که خواست ما نیست و هرچه که سعی در گریز ازش رو داریم باز هم قصه در همون مسیر پیش میره .
تداخل مسائل موازی و شاید به ظاهر بی ربط ، باهم گه گاه،  گره کوری درست میکنه که به آسانی باز شدنی نیست .

دسته بندی : یک مقدار تفکر  و  اجتماعی  و  گاه نامه های من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط نیما  | 









دسته بندی :طنز و کاریکاتور
+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي كرد. رفتن و ردپاي آن را و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه لاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند .سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.


دسته بندی :یک داستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نیما  |